|
سروک (((روستایی در دامنه کوههای سر به فلک کشیده دنا در سرزمین بویراحمد)))
| |||||
|
سلام
من تو این دو سه هفته که امتحان داشتم چیزای خییییییلی زیاد و خوبی یاد گرفتم که دوست دارم شما هم از اونا استفاده کنید!!!!!!!!!!!!!! ۱-یه وقت درساتونو در طول سال نخونید چون بعدا از خیلی چیزا محروم میشید از جمله: -شب تا صبح بیدار موندن شب امتحان! -استرس شدید داشتن از ۲۴ساعت قبل از امتحان! -شب تا صبح کافی میکس خوردن برای نخوابیدن تا صبح ! -سر درد شدید داشتن سر جلسه امتحان! ۲-باید حتما به فکر یه جایی برای شب زنده داری باشید(من خودم سالن مطالعه رو انتخاب کردم) به همراه داشتن پتو و بالش در سالن مطلعه الزامی میباشد! ۳-به همراه داشتن یک دوست خوب(مثل خودت درس نخون و پایه ) برای همراهی در شب زنده داری و همچنین یک دوست جهت وارد کردن استرس شدید(تا دایما یادت بیاره که تقریبا بدبخت شدی) یه نفر رو هم بگید کنارتون باشه که اگه خوابتون برد بیدارتون کنه! ۴-تهیه ی یک بسته ی ۵۰تایی کافی میکس از قبل جزو واجبات است! دوستای خوبم امیدوارم از این تجربه های تلخ من نهایت استفاده رو ببرید!!!!!! [ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 14:19 ] [ فرزانه ]
آری تو راست میگویی آسمان مال من است پنجره ٬ فکر ..... اما سهراب تو قضاوت کن....بر دل سنگ من نمیدانم که چرا این مردم...دانه های دلشان پیدا نیست صبر کن سهراب ..... گفته بودی قایقی خواهم ساخت!!!!!! قایقت جا دارد؟؟؟؟!!!! من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم به سراغ من اگر می آیید ....تند و آهسته چه فرقی دارد !!؟؟؟؟ تو به هر جور دلت خواست بیا.... مثل سهراب اگر جنس تنهایی من چینی نیست...که ترک بردارد مثل مرمر شده است.....! چینی نازک تنهایی من...... [ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 19:2 ] [ فرزانه ]
[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 1:22 ] [ محمد ]
صبح امروز کسی گفت به من : تو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ : تن من گر تنهاست دل من با دلهاست دوستانی دارم همه از جنس بلور که دعایم گویند و دعاشان گویم یادشان در دل من قلبشان منزل من ...
[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 0:0 ] [ محمد ]
از زرتشت سوال کردند:
زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟ فرمودند: ۱-دانستم کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کرد ۲-دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم ۳-دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم ۴-دانستم پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم! [ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 11:24 ] [ فرزانه ]
با تو بودن همیشه پرمعناست
بی توروحم گرفته و تنهاست با تو یک کاسه آب٬ یک دریاست بی تو دردم به وسعت صحراست با تو بودن همیشه پر معناست باتو آسان هزار کار خطیر باتوممکن جهاد با تقدیر بی تو با غم٬برهنه همچو کویر با تو یک غنچه دشتی از گلهاست با تو بودن همیشه پرمعناست ای تو ٬ ای تعریف ناپذیرترین بی تو ٬ من کوچک و حقیرترین (نادر ابراهیمی) [ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ 13:23 ] [ فرزانه ]
خدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد با پای شکسته هم می توان سراغش رفت تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود وتنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن [ پنجشنبه 1391/01/03 ] [ 10:3 ] [ محمد ]
[ یکشنبه 1390/12/21 ] [ 14:13 ] [ فرزانه ]
الهی.......
با خاطری خسته دلی به تو بسته دست از غیر تو شسته در انتظار رحمتت نشسته ام میدهی کریمی نمیدهی حکیمی میخوانی شاکرم میرانی صابرم الهی....... احوالم چنان است که میدانی اعمالم چنین است که میبینی نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز الهی........ مشت خاکی را چه شاید٬ از او چه براید٬ با او چه باید؟ دستم بگیر یا الرحمن الراحمین....... [ یکشنبه 1390/12/21 ] [ 13:24 ] [ فرزانه ]
دلم به بهانه ی همیشگی گریست
بگذار بگرید و بداند که هرچه خواست همیشه نیست *********************************** در زمستانی سرد با دلی رفته ز دست زیر لب میخوانم کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی تو نرو دور نشو از بر من تو بمان تا که نمیرد دل من [ یکشنبه 1390/12/21 ] [ 13:7 ] [ فرزانه ]
ماییم و می و مطرب این کنج خراب جان و دل و جامه در رهن شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
[ شنبه 1390/11/08 ] [ 22:22 ] [ محمد ]
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. ادامه مطلب.... ادامه مطلب [ جمعه 1390/10/09 ] [ 16:9 ] [ سحر ]
خدایا مفتکی ما را بیامرز
[ چهارشنبه 1390/10/07 ] [ 1:7 ] [ محمد ]
خدا آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا ٬ زمانیکه هراس مرگ می دزدد سکوتت را ٬ یکی همچون نسیم دشت می گوید : " کنارت هستم ای تنها "
و دل آرام می گیرد...
[ یکشنبه 1390/09/27 ] [ 22:22 ] [ محمد ]
به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زدكه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود رابه شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز،حسادت،قدرتطلبی ودیگر شرارتها بود. ولی درمیان آنهایكی كه بسیار كهنه ومستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبودآن را ارزان بفروشد. كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی وافسردگیست. آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟ شیطان باهمان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایرابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه كنم وكاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی،دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بكنم.. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به كار بردهام. به همین دلیل این قدركهنه است. [ شنبه 1390/09/26 ] [ 14:17 ] [ احمد ]
قانون مهم این است
هرگز چیزی را تلف نکنید چه وقت باشد چه یک تکه کاغذ
[ سه شنبه 1390/09/22 ] [ 18:47 ] [ فرزانه ]
شکل پایین یه صفحه شطرنجی رو نشون میده که به واسطه ی قرار گرفتن استوانه ای سبز رنگ روی خونه هایی از اون سایه افتاده.
تا این جا هیچ مشکلی وجود نداره ، اما چیزی که عجیبه، ادعای طراح این شکله که میگه : دو خانه(غیر همرنگ) A و B همرنگ هستند. اگر باور ندارید با برنامه پینت (یا هر برنامه ی دیگه ای) یکی از خونه ها رو بریده و در کنار او یکی قرار بدید (مثل شکل پایین)
باور کردنی نیست،نه؟! اما متاسفانه واقعیت داره. * اگه هنوز هم باور نکردید میتونید یه پرینت رنگی از عکس بالا بگیرید، دو تا خونه رو ببرید و کنار هم بزارید، اونوقت حتما باور میکنید.
[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 23:13 ] [ علی ]
و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم
و بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
[ یکشنبه 1390/09/20 ] [ 10:20 ] [ سحر ]
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:
بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری،دیگر چرا غم را آفریدی؟ خداوند گفت: غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد من نمی اُفتد [ شنبه 1390/09/19 ] [ 21:38 ] [ فاطمه ]
به یاد بسپار : امید لباس خوش رنگ و رویی است که بر خستگی دیروزمان می پوشیم. با خود تکرار کن: همیشه فردایی وجود دارد!
[ شنبه 1390/09/19 ] [ 21:34 ] [ فرزانه ]
آنان كه توان آزردن دارند و كسي را نمي آزارند وارثان شكوه ملكوت اند... [ شنبه 1390/09/19 ] [ 21:16 ] [ سحر ]
دو عرب با هم مسافرت میکردند یکی از آنها ۵ قرص نان و دیگری ۳ قرص نان با خود داشت. عرب سومی به آنها پیوست .شب شد و همه با هم ۸ قرص نان را خوردند.عرب سوم ۸ درهم به آن دو عرب دیگر داد که بر سر تقسیم آن بین این دو اختلاف افتاد. آن که ۵ قرص نان داشت می گفت تقسیم باید به نسبت ۵ به ۳ انجام گیرد و دیگری می گفت باید به تساوی باشد.اختلافشان بالا گرفت و سرانجام از حضرت علی داوری خواستند .آن حضرت ۷ درهم را حق صاحب ۵ قرص نان و ۱درهم را حق صاحب ۳ قرص نان دانست!!! به نظر شما داوری حضرت بر چه پایه ای بوده است؟
[ شنبه 1390/09/19 ] [ 15:40 ] [ سحر ]
توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و ... . کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم : راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره می کنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می دوونند ! مسافر : نوش جونش! راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟ مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیاردتومن خورده! راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟ مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟ راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش ! مسافر : خب آقا جان راضی نیستی نخر! لاستیک نخر ... راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟ مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ... راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی ! مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم. وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر. راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ... مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه. راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا ! من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت ! همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ... . همه کنار گود ایستاده ایم و می گوئیم لنگش کن !
این مطلب رو یکی از دوستان قدیمی برام ایمیل کرد نمی دونم نویسندش کیه !! نظر یادتون نره. [ جمعه 1390/09/18 ] [ 13:35 ] [ محمد ]
خدا گوید... تو ای زیباتر از خورشید زیبایم... تو ای والا ترین مهمان دنیایم شروع کن یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من.!!! [ یکشنبه 1390/09/13 ] [ 13:55 ] [ احمد ]
خيمه عشق حسین زده شد بر دل ما باز نام تو شده زينت هر محفل ما عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما . . . [ یکشنبه 1390/09/13 ] [ 12:4 ] [ احمد ]
بارها نوشتم وپاک کردم بارها نوشتم وپاک کردم سرانجام آن شد که باید ای کاش ته مداد زندگی ام پاک کنی داشت پاک می کردم وپاک می کردم دوباره مینوشتم آنگونه که باید.
[ جمعه 1390/09/11 ] [ 10:44 ] [ احمد ]
خدایا هیچ جوانی نا کام نمیرد ناکام کسی است که کربلا را نبیند
[ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 15:21 ] [ محمد ]
چه اشکال دارد پس از هر نماز دورکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز به آلاله ها قصد قربت کنیم؟ چه اشکال دارد در آیینه ها جمال خدا را زیارت کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم. قیصر امین پور [ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 14:27 ] [ احمد ]
مهربانی را درنگاه کودکی باید دید که آبنباتش را به دریا می اندازد تا آب دریا شیرین شود. [ چهارشنبه 1390/09/09 ] [ 22:6 ] [ فاطمه ]
حکایت عرفانی کودک ودیدار فامیل خدا.... کودکی باپاهای برهنه روی برف ها ایستاده بود،وبه ویترین فروشگاه نگاه می کرد زنی درحال عبور اورا دید،او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس وکفش خرید وگفت: مواظب خودت باش! کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخندی زد و پاسخ داد:نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید،چون من از خدا خواسته بودم خودش بیاید،اگر خودش نمی رسد یکی از فامیل هایش را بفرستد. [ دوشنبه 1390/09/07 ] [ 22:55 ] [ فاطمه ]
|
|||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||